X
تبلیغات
..........خاطرات مدرسه من ...........

..........خاطرات مدرسه من ...........
خاطراتی شاد وشیرین وشایدم تلخ و غمگین رو مینویسیم 
قالب وبلاگ
اهم اهم

سلامن علیکم ورحمته الله وبرکاته

خوبین؟

حال واحوال؟

تابستون خوش میگذره؟

 منکه از بیکاری نمیدونم چیکاار کنم

البته بگم

سرم خیلی شلوغه هاا

معلم ریاضی شدم

۶تاهم شاگرد دارم

راستی کارنامه گرفتیماااااااااا

بگییم؟؟؟؟

نمیگیم

خوب بریم سراغ ادامه داستان

برید ادامه مطلب

نظر فراموش نشه

 


ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 20:33 ] [ مرضیه و فاطمه ]
باسلام خدمت دوستااااااای گل وگلاب

حال واحوال خوبه

دماغا چاقه؟

خوب خداروشکر

نه نه نه اشتباه نکنید

من خاله شادونه نیستم

من مرضیه خانم گل هستم

چه خبرا؟

ازما چه خبر؟

اوووووووف خبرا که زیاده

اردو با بری بچ و پیریز ودبیر فیزیک

که اینقد چسبید

خیلی خوش گذشت

مثل یه رویا بود

اما حیف زود تموم شد

برای دیدن خاطره ما به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید

وخواهشا بخوانید

وبیشتر خواهشا نظر بدید


ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 13:46 ] [ مرضیه و فاطمه ]

ســـــــــــــــــــــــلام به همه ی دوستای عزیزم

خوبین ؟

خوشین؟

ما اومدیم از سفر با کلی خاطره

[ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ] [ 21:0 ] [ مرضیه و فاطمه ]
راستییییی یادم رفت بگممممممممم

امروووووووووووز

نه بذاااار یکم خوش حااااااالی کنم

خووووووووووووشحااااااااااااااااااااااااااالییییییییییی

خوشحالی

خوب بگم ؟

بگم؟

امرووووووووز....

نه بذار یکم نفس بکشم

نفسسسسسسسسسس

نفسسسسسسسسسسسسسسسسس

نفسسسسسسسسسسسسسس

اخ نفسم گرفت

خوب داشتم میگفتم دیگه

امرروووووووووووووووووووووووووززززززز

امتحاناموووووووووووووووووووووووون

تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی خوشحالم

تابستون دوستت داریم

[ پنجشنبه یازدهم خرداد 1391 ] [ 13:42 ] [ مرضیه و فاطمه ]
سلاااااااام خیلی خوشحالم

خیلی زیاد

زیاده زیاد

میدونین چرا؟

چون داریم میریم اردو

خاطره هامون تموم نشده

باهم هستیم

تازه تابستونم قرار گذاشتیم باهم باشیم

قراره فردا شب ببرنمون تردو

قم و جمکران وتهران

سه روزه

با پیریز و دبیر فیزیکمون...

دیگه چه شوووووووووددددددددد

ولی پیریز خیلی خوش مسافرته

تجربشو داشتیم

تازه من رفتم به خودشم گفتم>>>عندجلبک بازی

منتظر خاطره ی مسافرت ۳روزه ی ما باشید

البته فک کنم خیلی طولانی بشه ها؟

خووب بذار بگم ازدوستامون کیا میان اردو؟

من {مرضیه جون} فاطمه جونمانیس ستهرعنا خاعنومفتانه جون

اره دیگه

همینایم

نرگس و فاطمه.ر و فیروزه و شقایق و سپیده نمیان

امیدوارم خوش بگذره

منتظر خاطره مون باشین

فعلا بای

[ پنجشنبه یازدهم خرداد 1391 ] [ 13:36 ] [ مرضیه و فاطمه ]

سلام دوستای گلم

خوفین ؟ ما امروزم اومدیم با کلی خاطره!!

خوب از کجا شروع کنیم ؟ بهتره از اول اول که چشمامو باز کردم براتون بگم

من ۱۰دقیقه مونده که سرویسم بیاد یعنی ساعت۷ونیم صبح از خواب ناز بیدار میشم!!!!!!!

دل فاطمه اب چون اون ساعت ۶ونیم از خواب بلند میشه !!!!!!!

خلاصه من ساعت ۷ونیم از خواب بیدار شدم

گل های که برای دبیرام اماده کرده بودم رو مرتب شون کردم واماده کردم

بعد سرویسم اومد دنبالم و رفتم مدرسه!

زنگ اول ریاضی داشتیم اول اومد یکم مساله حل کرد بعد

دیدیم هی صدا میاد از کلاسای دیگه ماهم دلمون واقعا اب شد

چون اونا جشن گرفته بودن

من بدبخت توی این کلاس بی بخار هرچی داد زدم اقا بیاین یه

برنامه بچینیم جن بگیریم گوش هیچکس بدهکار نبود

خلاصه گفتیم بچه ها و لش بیاین برا خودمون جشن بگیریم

از بوفه مدرسه ساندویچ بگیریم چندزنگ بعدش

پول اوردیم که ساندویچ بگیریم دیدیم اقای.... ساندویچ تموم کرده

البته من ساندویچ از خونه اورده بودم وفاطمه هم ساندویچ گیرش اومد

خلاصه منو اون نشستیم تو حیاط ساندویچامونو نوش جان کردیم!!

زنگ دوم زیست داشتیم اومد برامون یه قسمتایی رو حذف کرد

ولی خدایش تپل حذف کرد هاااااااا!!!!!دست گلش درد نکنه!!

بعدم نمونه سوال داد یعد هم شروع کردیم به عکس گرفتن!!!

راستی یادم رفت بگم زنگ اول ماهم چون همه گوشی اورده بودیم داده بودیم دفتر

اومدیم دیدم پیریز جون گوشیامونو عین سیب زمینی گذاشته تو یه پلاستیک

بعد پلاستیکه رو عین یه گونی سیب زمینی انداخته بود رو زمین جفت کمد!!!!!

اخه به این بشر چه باید گفت ؟؟؟؟نه شما بگید مابه این بشر چی بگیم؟؟؟

گوشیا همه لمسی پول همشون اندازه یه میلیارد میشد اونوقت از گوشکوب بدتر باهاش برخوردمیکنه؟

حالا بیخیال !!!!!

خلاصه اون روز کلی عکس گرفتیم

زنگ سوم امتحان شیمی داشتیم

برای اینکه نخاییم امتخان بدیم همه میزامونو جابجا کردیم دورتادور کلاس چیدیم جفت هم بلکه امتحان

نگیره!!!!

شانس اوردیم پیریز نیومد!!!!!

اومد تو بعد دیدیم باهمون طوری که مانشستیم داره برگه سوال پخش میکنه!!!!!

ماهم کلی تقلب کردیم

ببینین کلاس در چه وضعی بوده که موقع امتحان دادن وتقلب کردن من ازخودم فیلم گرفتم!!!

خیلی باحال شده ولی حیف فقط خودم تو فیلمه هستم!!!

 زنگ اخر ریست داشتیم:

دبیر زیستمون عصبانی شده بود

گفت من نمیدونم کی به شما اجازه داده گوشی بیارید؟؟؟

خلاصه داشت دعوامون میکرد کلاس ساکت

برا یکی بلوتوس میومد گوشیش صدامیداد برا یکی اس میرفت گوشیش صدا میکرد

منو فیروزه وفاطمه هم شروع کرده بودیم اس بازی

اصلا یه وضعی بوود خیلی خوش گذشت!!!!!!

اماااا تموم شد!!!!!!

دوران خوش مدرسه تموم شد !!!!!!

همه اون خندیدن ها

دعواها

سرکار گذاشتن ها

شوخی کردن ها

بازی کردن ها

وهمه وهمه تممومممممم شد

خیلی ناراحتم!!!!!!!!!

وجمله اخر این پست:

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد/عاقبت خاک ره رهگذران خواهیم شد

تمااااااااااااااااااام

مدرســــــــــــــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــااااااااااااا تمووووووووووووووووووم



 پ.ن: این مطلب خیلی وقت پیش وروز اخر مدرسمون نوشته شده بود

ولی به دلیل نداشتن وقت الان ثبت شد



 فاطمه این شکلکو میبینی یاد کی میوفتی؟
واااای وقتی دیدم یادش افتادم پکیدم از خنده
اگه گفتی کیه؟


توجه:
این اخــــرین پســـــــت خاطــــره بود چـــــون تمومـ شـد
مدارس تمـــــوم خاطـــــره هاش تمومـــــــــــ
همهـــــــ اونــــــ خوبیــــــــــا شـــــــــادبودنا تمــــــــــــوم

 

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 14:14 ] [ مرضیه و فاطمه ]

سلااااااااااام

بالاخره من اوووووومدم

بعد از یه غیبت طووووولانی

ااااااااا خو چیکار کنم

هرروز هروزامتحان داشتیم خسسته شدیم هممون

دلم نیومد خاطره امروزو ننویسم

امروز خیییییییییییلی خیلی خوش گذشت

زنگ اول

دبیرمون نمونه سوال داد حل کردیم بعد برگهامونو داد صحیح کردیم

من ۹.۵ و فاطمه ۹ بردیم از ۱۰ نمره

بعد اومد کتاب کار حل کنه من و فاطمه کتاب نداشتیم

بعد خو بیکار نشسته بودیمو کاری نمیکردیم به معلممونم گوش نمیدادیم

بعد گفتیم چه کاریه خوبیا اسم بازی

بعد باهم اسم بازی کردیم دبیرمونم نفهمید

تازه نازنینم اومد بامون

زنگ دوم ماست/ لبنیات/ دوغ/ شیر/ پنیر/ کره شما هرچی دوس دارید صداش کنید

دوستام میدونن کیو میگم؟

اومد ازمون امتحان گرفت

من با تقلبی های فراوان وپی در پی فک کنم یه۱۰ بگیرم از۲۰نمره

ازززز زباااااااااااااااااااااااااااااان متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررریم

زنگ بعدرفتیم گوشیامونو که اورده بودیم مدرسه از ناظممون گرفتیم

بعد اومدیم توکلاس کلی عکس گرفتیم

بعد چون دبیر ادبیاتمون قول داده بود ببردمون پارک روبه روی مدرسه

به قولش عمل کردو بردمون وماهم باز اونجا کلی عکس گرفتیم

ولی خیلی هوا گرم بود ماهم زیاد نموندیم

خلاصههههههههههه خیلی خوش گذشت

حالا قراره فردا دوباره گوشی ببریم

راستی دیروز رفیم کلی جلو جمعیت و رئیس اداره و اینا با بچه ها سرود خوندیم

واااااااای من وقتی برگشتیم داشتم از استرس غش میکردم

ولی در کل خوب بود با ۲-۱روز تمرین و وجلوی۱۵۰-۲۰۰نفرادم خیییییییلی خوب خوندیم ازسرشونم زیادبود

امروزم سرودمونو جلوی صف خوندیم بدون هیچ تمرینی

بد نخوندیم هرچند به دل خودمون نچسبید ولی بچه ها زیاد مهم نیستن

مهم رئیس اداره و ناحیه و اینا بود که خوب خوندیم

راستی دیروز فهمیدیم پیریز همسرشهیده وتصمیم گرفتیم دیگه مسخره اش نکنیم

تازه خانوم کارشناس ارشد روانشناسی داره برام ولی خودش..................

بیخی ما ۵تازیر حرفمون نمیزنیم

راستی مدیرمون دیروز

مدیرررر نمونه ناحیه شد

واااااااااقعا خاک تو سر اونایی که این رومدیر نمونه کردن

باید میکردنش مدیر نمونه بی برنامگی 

بنظرم اصلا حق به حقدارش نرسیده منو عشقم

خدایا خودت شاهد باش که عدالتو رعایت نکردن

اخه شما که مدیرمونو نمیشناسید

اونایی که میشناسنش میدونن من چی میگم



 برای فاطمه نوشت:

فاطمه جووون دوتا شکلک بودن خیلی باحال دوس داشتم توهم ببینیشون:

۱.این همونیه که من ومامانت برات ارزو میکردیم

میخای برم باهاش یه صحبتی کنم حالا شاید راضیش کردم 

 

۲. وای اینو نگاه چه قری میده؟

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:31 ] [ مرضیه و فاطمه ]

سلام خوبیییییییین چه خبرا مارو نمیبینین خوش میگذره؟؟؟

وااااای باورم نمیشه کارنامه هامون درست شد

فاطمه جوووووووووووووووووون معدلش 20 شد

اما من معدلم 19/91 شد 

همیشه شادوخوشحال باشید

تا خاطره بعدی بای





به قلم    مرضیه جوون

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:30 ] [ مرضیه و فاطمه ]

سلام سلام 

ببخشید یه مدت نبودم اخه نت نداشتم و زحمت مطالب اخیر افتاد دست فاطمه جونم

حالا میخام یه خاطره توووووووووووووووووپ که البته با تاخیره رو تعریف کنم

ما روز ۵شنبه گذشته مورخ۱۸/۱۲/۹۰

رفتیم اردوو

وایییییییییییی خیلی خووووش گذشت

با پیریزجوووووون و دبیر عربیمون و ۲تا مربی پرورشی و دبیر ادبیاتمون

با کل بچه و فک و فامیل اومده بودن

اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر خوش بگذره

اینقدر من حرف زدم تا ۲ روز فکم دردمیکرد صدامم شده بود عین خروس

فرداشم طوری گلودرد گرفتم  که نرفتم مدرسه

اصلا بذارید از اول بگم

اما باید برید ادامه مطلب چون طولانیه 

 

 

 

 

به قلم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:52 ] [ مرضیه و فاطمه ]
سلام

خوب هستید؟؟

 

ماکه خیلی خوبیم!!!

 

امروزتعطیل شدیم نه بهتره بگم تعطیلش کردیم!!!

 

بعدازکلی تلاش وکوشش موفق شدیم..........

 

البته این که دوستامون روبرای چندوقت نمی بینم سخته

 

 ولی درعوض

 

 سه هفته تعطیلی خیلی حال میده((بخوروبخواب‌ ومسافرت و....))

 

 این چندوقت که نبودیم ونمی نوشتیم به خاطرسرماخوردگی

 

 بود!!!

 

پنج شنبه ازطرف مدرسه رفتیم اردوخییییییلی خوش گذشت

 

 ولی

 

 سرماخوردیم حالامی خوام گوشه ای ازاین خاطرات

 

روبنویسم.

 

پنج شنبه صبح به همراه انیس ومرضیه رفتیم مدرسه

 

وبعدازگروه بندی

 

 شدن سواراتوبوس شدیم اولش سرگروهمون پیریزبودهمه

 

 داشتن سکته

 

 می کردن!!بعدمن که تجربه ی بودن باپیریزرودرخارج

 

ازمدرسه داشتم

 

به بچه هاگفتم:نترسیدپیریزخارج ازمدرسه خیلی

 

مهربووونه!!

 

امانمی دونم چی شدکه سرگروهمون دبیرادبیات شدبه هرحال

 

برای

 

 مادیگه فرقی نداشت چون باهم بودیم یه گروه ده نفره ی

 

 باحال!!!!

 

پیریزهم با  نوه اش اومده بود.نوه اش برعکس خودش

 

 خجالتی وکم رو

 

 بود فکرمی کنم سوم چهارم دبستان باشه 

 

خلاصه حرکت کردیم توی راه هم بچه هاهمه اش درحال

 

عکسبرداری ازهم بودن !!

 

 

وقتی که به منطقه ی جنگیه شلمچه رسیدیم وضو گرفتیم

 

ووارد شدیم یه

 

 مسیرخاکی بود که اطرافش پرازسیم های خارداربود

 

ماشین هاوتانک

 

 های اون زمان هم بودن بعضی ازبچه هاهم به خاطراحترام

 

بیشتر

 

 کفش هاشون رودرآورده بودن وپای برهنه مسیر روطی

 

می کردن

 

 رسیدیم به یک مکان بزرگ که شبیه مسجدبودولی سردرش

 

 نوشته بودن

 

این مکان مسجدنیست ووسطش مزارشهدای گم نام

 

بودبعدازخواندن

 

 زیارت عاشورارفتیم خاک تیمم جمع کردیم وهمون

 

 مسیرروبرگشتیم

 

وسواراتوبوس هاشدیم به سمت خرمشهرراه افتادیم

 

 ونمازظهروعصرمون رو درمسجدجامع خرمشهرخوندیم

 

 ودریک

 

 پارک برای خوردن نهارتوقف کردیم وبعددوباره

 

عکس برداری ها شروع شد!!!!

 

 

بعد ازمدتی استراحت به سمت مقصد آخرمون آبادان حرکت

 

کردیم وبه بازارهارسیدیم

 

 

اون جاهم اتفاقات خیلی جالبی افتادکه حوصله ی تعریف

 

کردنش روندارم!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

ازساعت سه ونیم تاشش ونیم دربازاربودیم وبرگشتیم سمت

 

اتوبوس هادرراه برگشت هم برامون بستنی خریدن وجاتون

 

خالییییییی!!

 

 مرضیه هم خیلی دلش برای نوشتن تنگ شده اینترنتشون

 

قاطی کرده نمی تونه بنویسه!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

به قلم:

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 15:22 ] [ مرضیه و فاطمه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ز گهواره تا گور دانش بجوی

سلام من مرضیه هستم کلاس اول دبیرستان خاطراتو با کمک دوستم فاطمه مینویسم راستشو بگم مدرسه مون عالییییه از نظر امکانات و معلماش فقط ما خیلی سربه سر معلما میزاریم
مطمئنا شما هم این دوره ها رو گذروندین ولی من میخام خاطراتم رو ثبت کنم
لحظات خوشی را برای شما دراین وبلاگ ارزو میکنم
تاریخ تولد وب / جمعه / 28/11/1390